رنج حوالی
عقده ی دل را درون شعر خالی میکنم
خویش را خالی ازین آشفته حالی میکنم
زخم های کهنه را با واژه تسکین میدهم
گریه ی پنهان ازین رنج حوالی میکنم
از برای یک هوای تازه میگردم به باغ
یک نظر در دشت انگوری شمالی میکنم
در هجوم این همه دیوار بنبست زمان
یک شکایت از دل این خشک سالی میکنم
کس نه میداند نگاه خسته وگنگم مرا
شعر می بافم ز وضع خویش حالی میکنم
سید ظاهر موسوی
فریاد
بازهم در خانه آب و نان نمیباشد
کودکم از گوشنگی ،خندان نمیباشد
سایه ام را آفتابی سوخته امشب
در تن فرسوده ی من جان نمیباشد
کو کسی؟ تا بشنود آواز دردم را؟
سنگ دیدم دور خود؛ انسان نمیباشد
گرچه خاموشم ولی در سینه فریاد است
در دلم جز شعله ی سوزان نمیباشد
زخم دارد شانه هایم،بار بسیار است
زخم های شانه را درمان نمیباشد
سید ظاهر موسوی
خوشه غزل
در بحر نگاه تو یک خوشه غزل دیدم
در گوشه ی لبهایت کندوی عسل دیدم
از شهد شکر خندت سیراب شده جانم
آغوش تو را جانم یک شب به بغل دیدم
گرم است در آغوشت جایم به خدا خیلی
گل غنچه ی جانت را در ماه حمل دیدم
در وصف نگاه تو یک خوشه غزل گفتم
این قطعه ی شعرم را در درب ملل دیدم
هرجا که نظر کردم مثل تو ندیدم من
همتای تو را هر جا در شهر بدل دیدم
وصل تو چه شیرین است ،درلحظه لبخندت
انگار وجودم را در دام اجل دیدم
در خلوت شب با تو از هوش جدا گشتم
در خواب سحر گاهی ،رویای زحل دیدم
سیدظاهرموسوی
بند نامه
درس بند و شهر بند و کار بند
آمدن در کوچه و بازار بند
قریه هم نا امن شد باشید خبر
درمیان مزرعه دیدار بند
هرچه دیوانه بگوید حرف نیست
حرف های آدم هوشیار بند
نان اگر خواهی، زبانت بسته باد
قصههای کودکانِ زار، بند
دخترت پرسید: «مکتب کی روم؟»
مادری گفتش: «همه کردار بند»
در سرای دانش و فرهنگِ پاک
کاتبِ دانا شده، بیمار بند
شعر گفتن جرم شد، اندیشه ننگ
در وطن، فریادِ هر افکار، بند
روز روشن، تیرگی شد بیصدا
نور حتی در دلِ دیدار، بند
در نماز جمعه، آتش ریختند
در صفِ ایمان و استغفار، بند
کودک از ترسِ هراسِ راهها
مانده بیرویا، دلِ بیدار بند
ما اگر گفتیم: "حق!"، محکوم شد
پاسخ آزادی ، چوب دار بند
#سید_ظاهر_موسوی✍️
کابل
من مانده ام این روزها خ
کابل
من مانده ام این روزها خاموش در کابل
چونکه برایم ساخته ، پاپوش در کابل
عشق سرودن را گرفته با دم خنجر
طبع رسایم کم شده از جوش در کابل
من روز گاری تیره را سر میکنم اینجا
با یک پیاله قهوه و دمنوش در کابل
این جا عزیزی کو که باشد در کنار من
تا وا کند در روی من آغوش در کابل
حالا دهان و دیده ام را بسته از هر جا
کی می شود این قلب کوچک خوش در کابل
شادی اگر باشد، درون قفل و زنجیر است
حتی به لبها ماندهام مدهوش در کابل
آهسته میگویم نخوان این جا قناری جان
در پشت دیوارم نشسته گوش در کابل
سید ظاهر موسوی
قسمت
هرچه دارم نزد خود با یار قسمت میکنم
خنده را در لحظهی دیدار قسمت میکنم
حرفهایم را به روی صفحه میریزم، رفیق
چند بیت از دفتر اشعار قسمت میکنم
مانده از لبخند او عکسی درون خاطرم
عکس را با سینه ی دیوار قسمت میکنم
با وجودی پُر ز دلتنگی، هنوزم عاشقم
عشق را با چشم آن دلدار قسمت میکنم
شیشه ی احساس را از اشک پرکردم ولی
باز هم این بعض دل را زار قسمت میکنم
هرشب از آیینه می پرسم کجایی ای رفیق ؟
بانگاه خسته ام تکرار قسمت میکنم
دفترم لبریز شعر واشک و آغوش تو است
هرچه دارم از غزل بسیار قسمت میکنم
بازمانده
موترم پنچر شده در بین گل جاماندهام
پیش روی مرد و زن خرد و خجل جا ماندهام
شب شده سرما دمیده در میان ریه ام
با صدای سرفه های درد سل جامانده ام
کولهبارم خالی از نان و امید زندگی
در مسیر روستا، با بایسکل جا ماندهام
پیش زن با خنده پنهان میکنم داغ دلم
زخم دارد سینه ام با داغ دل جامانده ام
دیگران خود را رسانده در کنار آرزو
خسته و افسرده و زرد و ذلیل جامانده ام
سید ظاهر موسوی
مرا در واژه پیداکن
این روز ها سر می خورم با کار تکراری
با واژههای کهنه و اشعار تکراری
مثل خودم چیزی جدید و نو نمی آرم
هی می خزم در گوشه ی انبار تکراری
افکار ما در قرن ماضی منجمد گشته
نسل جدید، و صحبت و افکار تکراری
یک داستان کهنه را سر می کنم از نو
در بین یک دار الشفا بیمار تکراری
در گردنم بنهاده یوغ قرن ماضی را
می چرخم و دور خودم پرگار تکراری
دروازه های شهر ما از بیخ فرسوده
هر روز از ره می رسد نجار تکراری
دود از دماغ و دیده ام بیرون شود هردم
پک می زنم بر فلتر سیگار تکراری
در باغ خشک واژهها گم کردهام خود را
میگردم اندر لابلای خار تکراری
فکری نمانده در سرم جز فکر نان و آب
میچرخم اما در مسیر کار تکراری
تقویم را بر هم زدم، دیدم چه تکراریست
هر روزمان، چون دی، پُر از تکرار تکراری
مغزم پر از رؤیاست اما در قفس مانده
درگیر یک اندیشهی بیزار تکراری
سید ظاهر موسوی
دور قمر
خرسند می گردم که باشم هم سفر با تو
در جاده ی تاریک و پرپیچ و خطر باتو
با بال های عصر خود پرواز خواهم کرد
از این سرا در گردش دور قمر باتو
وقتی که قدرت می دهد دستت به بازویم
من می شوم فرمانده کُلِ بشر باتو
از لحظه ی مرگ و سقوط هر گز نمی ترسم
من عاشقم پرواز را بی بال و پر با تو
در این سرا تو می شوی همدوش و هم رازم
در سوز و ساز زندگی من شعله ور باتو
سیدظاهرموسوی
غزل
غزل هایی که می خوانم غزل نیست
هوای صحبت و میل بغل نیست
غذای زندگی مسموم گشته
خبر از کوزه ی شیر و عسل نیست
خشونت اوج دارد در جماعت
محبت در میان این ملل نیست
دلم هر روز تنها تر پریشان
کسی مانند من اینجا کسل نیست
هوای کشتن خود در سرم است
برای زنده ماندن یک علل نیست
غمی سنگین به دوشم بار گردید
ولی دستی برایم درعمل نیست
ز دنیا خسته ام بی هیچ تردید
گمانم پیش رویم راه حل نیست
بیا ما را شفا ده زین مصیبت
کسی مانند تو در این محل نیست
سید ظاهر موسوی
عادت
زخم دارم روی هم، با درد عادت کردهام
با زبان خنجر نامرد عادت کردهام
از صبوری حاصلم جز کوه غم چیزی نشد
من بدون هیچ دستاورد عادت کردهام
کمکم از سینهام موج محبت میرود
با نگاه خشک و تند و سرد عادت کردهام
با چراغ شیخ گشتم، کس نشد همراز من
با همین آب و هوای فرد عادت کردهام
با غبار غم نشستم در کنار جوی عمر
زیر بار آبشار گرد عادت کردهام
در بهار زندگی فصل خزان شد سهم من
برگ خشکم با نگاه زرد عادت کردهام
روز و شب خوردم بسی از دیگران زخم زبان
این جماعت آنچه با من کرد عادت کردهام
سید ظاهر موسوی
